الان ساعت٩:٣۵ تو اتاق it دانشگام حوصلم سر رفته فجیع گفتم بیا وبلاگمو ببینم و از دوسام خبری هس نیس ؟!
ولی نه واسه وبلاگم دلم تنگ شده بود 
یااااااااااااادش بخیر
دیگه دوستی نمونده
الان تو وبلاگ یه نفر !یه مطلبی و خوندم که خیلی دلم شکست پشیمون شدم
نیدونم خوشحالم یا نه :-؟؟ولی ....
واسه همه ی دوسام(دختر)

یک روز سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد.
شخصی نشست و چند ساعت به جدال پروانه برای خارج شدن از سوراخ کوچک ایجاد شده در پیله نگاه کرد.
سپس فعالیت پروانه متوقف شد و به نظر رسید تمام تلاش خود را انجام داده و نمیتواند ادامه دهد.

آن شخص تصمیم گرفت به پروانه کمک کند و با قیچی پیله را باز کرد.پروانه ب
ه راحتی از پیله خارج شد اما بدنش ضعیف و بالهایش چروک بود.
آن شخص باز هم به تماشای پروانه ادامه داد چون انتظار داشت که بالهای
پروانه باز،گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت کنند.
هیچ اتفاقی نیفتاد!درواقع پروانه بقیه عمرش به خزیدن مشغول بود و هرگز
نتوانست پرواز کند.
چیزی که آن شخص با همه مهربانیش نمیدانست این بود که محدودیت پیله و
تلاش لازم برای خروج از سوراخ آن،راهی بود که خدا برای ترشح مایعاتی از
بدن پروانه به بالهایش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پیله بتواند
پرواز کند.
گاهی اوقات تلاش تنها چیزیست که در زندگی نیاز داریم.اگر خدا اجازه میداد که
بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم،به اندازه کافی قوی نبودیم و هرگز
نمیتوانستیم پرواز کنیم.
من قدرت خواستم وخدا مشکلاتی در سر راهم قرار داد تا قوی شوم
.من دانایی خواستم و خدا به من مسایلی داد تا حل کن
.من سعادت و ترقی خواستم و خدا به من قدرت تفکر و قوت ماهیچه داد تا کار
کنم.

من جرات خواستم و خدا موانعی سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه کنم.
من عشق خواستم و خدا افرادی به من نشان داد که نیازمند کمک بودند.
من محبت خواستم و خدا به من فرصتهایی برای محبت داد.
« من به هر چه که خواستم نرسیدم ...
اما به هر چه که نیاز داشتم دست یافتم»
بدون ترس زندگی کن، با همه مشکلات مبارزه کن و بدان که میتوانی بر تمام
آنها غلبه کنی..
این پیام را برای همه دوستانت بفرست و به آنها نشان بده که چقدر برای آنها ارزش قایلی. این پیام را برای هر کس که دوست خود می دانی بفرست حتی اگر به معنی فرستادن پیام به فرستنده آن باشد. اگر این پیام را برای کسی فرستادی و او نیز همین پیام را برایت فرستاد بدان که حلقه دوستان تو از دوستان واقعی تشکیل شده.
همه ما خودمان را چنین متقاعد میکنیم که با ازدواج زندگی بهتری خواهیم داشت وقتی بچ
ه دار شدیم بهتر خواهد شد و با به دنیا اومدن بچه های بعدی زندگی بهتر.....
ولی وقتی میبینیم کودکانمان به توجه مداوم نیازمندند.خسته میشویم.بهتر است صبر کنیم
تا بزرگتر شوند . فرزندان ما که به سن نوجوانی میرسند باز کلافه میشویم چون دایم باید با آنها سرو کله
بزنیم قطعاُ وقتی بزرگتر شوند و به سنین بالاتر برسند خوشبخت خواهیم شد.
باخود میگوییم زندگی وقتی بهتر خواهد شد که:
همسرمان رفتارش را عوض کند یک ماشین شیکتر داشته باشیم بچه هایمان ازدواج کنند به مرخصی برویم و در نهایت بازنشسته شویم...
حقیقت این است که برای خوشبختی هیچ زمانی بهتر از همین الآن وجود ندارد.
اگر الآن نه پس کی ؟زندگی همواره پرازچالش است.
بهتر این است که این واقعیت را بپذیریم و تصمیم بگیریم که با وجود همه این مسایل شادو خوشبخت زندگ کنیم
پس بیایید از هر لحظه لذت ببریم.
برای آغاز یک زندگی شاد و سعادتمند لازم نیست که در انتظار بشینیم:
در انتظار فارغ التحصیلی،بازگشت به دانشگاه،کاهش وزن،افزایش وزن،شروع به کار،ازدواج،صبح جمعه ،دریافت وام،خرید یک ماشین نوفبازپرداخت قسطها،بهار تابستان پاییزو زمستان،مرگ، تولد.....
خوشبختی یک سفر است،نه یک مقصد. هیچ زمانی بهتر از
همین لحظه برای شاد بودن وجود ندارد.
زندگی کنید و از حال لذت ببرید.

خدا را دیدم مبهوتش شدم... اگر جای پرسش بود می پرسیدم
این همه عشق چرا رنج دارد چرا انقدر باید رنج بکشی که
دوست داشتن از یادت برود؟ چرا نیست کسی که حرمت اشک
های ریخته شده را بداند؟چرا نیست کسی که حرمت این
احساس پاک نسرین را داشته باشد. چرا نیست که ببیند که برای
وصالش چقدر اشک ها رقصیده اند آنقدر رقصیده اند که توان
نوشتن احساسشان را هم ندارند. بیا بنویسیم که فعلا خدا در
امتحان خودش باخته است. آخر خدا عاشق انسان شده
است....... بیا بنویسیم که خیلی از حرفها گفتنی نیست افسوس
که حتی کسی تاب شنیدنش را هم ندارد....
محرم، ماه ایثار و از جان گذشتگی است!
ماه عشق و شور و فریاد است!
ماه سرافرازی بر فراز نیزه هاست!
ماه آمیختن با خون و آمیختن عشق است.
سلام بر حسین (ع)

حسین(ع)بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود اما افسوس که بجای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند
سالی
داداشاو آبجیا و دوسای آسمونیمممم چاکر جنابعالیها هستم !
این چند وقت اونگال کفگیلی به مخم خولده بود حسابی تاب بلداشته بودمدیگه چه محشری بوده ه ه ه ه 
![]()
این نوشتهام قاطی پاتی شده بودن / قلال بود با خدا جوون بحرفیم یهو پریده به عشق و عاشقیو چلت و پلت. . . .
خب دووگه آشپز که دوتا بشه . . . .
ولی بازم ! اوون یکی آشپزه خیلی گل کاشته تو این وبلاگ ![]()
عقش منو این وبلاگ آسمونیه نه زمینی ![]()
![]()
تو چشم دیدن منی
تو پاره تنه منی
شکست من شکست ماست
زخم نزن که میشکنی
تو از منی یا بر منی
تو عاشقی یا دشمنی
یه روز حیات یه روز عدم
یه وقت زیاد یه لحظه کم 

کاش رویاهایمان روزی حقیقت می شدند/
. تنگنای سینه هادشت محبت می شدند/
سادگی مهروفا قانون انسان بودن است/
کاش قانونهایمان یکدم رعایت می شدند/
اشکهای همدلی ازروی مکراست وفریب/
کاش روزی چشمهامان باصداقت می شدند/
روزی ازغم می شود ویران دلم ای کاشکی/
بین دلهاغصه هامردانه قسمت می شدند/

/مرا در سینه پنهان کن/
/رهم ده در دل پر مهر و احساست/
/مرا مگذار تنها ای دلیل راه امیدم/
/بهشتم ، آسمانم ، شعر جاویدم/
/مرا بگذار تا زنجیری زندان غم باشم/
/برایت قصه ها خوانم/
/به پایت شعر ها ریزم/
/مرا بگذار تا مستانه در پای تو آویزم/
میدونی وقتی فرشته ها داشتند بدرقه ات می کردند بهت چی می گفتند ؟
جایی که می ری مردمی داره که می شکننت . نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم . تو
تنها نیستی.تو کوله بارت عشق میذارم که بگذری .قلب می ذارم که تو تو رو همه جا جا بده ؛
اشک می دم که همراهیت کنه و؛ مرگ ؛که بدونی بر میگردی پیش ما !!
عیـــــــدتون مبــــــــارک 
نگاها راز دل را فاش گویند - به غیر
از حرف دل هرگز نگویند - نگاها پر شر و شور و صفایند - ولیکن اکثرا بی محتوایند -
نگاهی که لطیف و هم نجیب است - اگر عاشق نباشد او عجیب است- خداوندا نگاهم را نگه
دار
- مرا بی یاد خود هرگز تو مگذا
♥خدا♥ را دیدم
که
میوه ی امید
تعارف می کرد☺☻
سپاس دستان کوچکی که زیبایی ها را به قلب سپید کاغذ هدیه می کند .
پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانیت گفت:چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟
مادر گفت: 25سال قبل همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی!
فقط میخواستم بگویم:تولدت مبارک پسرم.
پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد .
صبح سراغ مادرش رفت وقتی داخل خانه شد
مادرش را از پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته ای یافت.
ولی دیگر مادر در این دنیا نبود........

دوباره
همون دل گیجه های همیشگی مثل دلواپسی پشت پنجره ،
مثل دل شوره سر امتحان و مثل
دلگیریهای عاشقونه ...!
خلاصه
حسابی به هم ریختم .
روزگاری
دلی داشتم و از دستم افتاد وشکست و غلط نکنم
عاشق شدم
.
عاشق یاری
که ندیدم . دل بهش بستم .
مسخره
نکنید عشقه دیگه ! اتفاق می افته !
و این
اتفاق از همون اول اول قصه شروع شد و تا آخرآخر قصه هم ادامه داره .
هنوز
ندیدمش ،اما ندیده عاشقشم .
خیال ورت
نداره ! عشق من مثله خودش پاک و مقدسه .
با همه لحظه خوش آواییم
در به در کوچه ی تنهاییم
ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر
نغمه ی تو از همه پر شور تر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایه ی ما می شدی
مایه ی آسایه ی ما می شدی
خدا هم فرموده که نیست حرجی بر مجنون
سر می زارم با یک نگاش به دل کوه و بیابون
ندیده عاشقت
شدم نمی دونم چی میشه؟
می خوام یه
بار ببینمت، بهم می گی نمی شه
ندیدمت این
غصه کم نیست آقا
دوست دارم دست
خودم نیست آقا
غمگین تر ازآه
، بی کس تر ازوای
دور از تو
دارم هر لحظه فریاد
شب تا سحر پشت
در می خونتم به مولا
حرف حساب یک
کلومه، دیوونتم به مولا
دیوونگی انگار
بدم نیست آقا
دوست دارم دست
خودم نیست آقا
خوشبو تر از
یاس ، زیباتر از گل
زیباتر از گل ،
خوشبو تر از یاس
چشمات به
چشم زیبای عباس
به کوچه باغ
قلبم چرا یه شب نمی یای؟
خودت من و صدا
زدی حالا می گی نمی خوای
دوست دارم
دست خودم نیست آقا
ای حسن یوسف،
ای پیر موسی، تنها ترین تنهای صحرا
بذار که نوکرت
بشم که نوکرات و عشقه
تمام آرزوم اینه کرببلات و عشقه
جنگیدم به نفسهای آتشینم
بعد ار تو سالار نیزه نشینم
عشق من می میرم
آخر ازغم تو
عشق من سر تو
شمع محفل من
عشق من سایه ی
روی محمل من
عشق من تا تو رفتی وای از دل من
شد به تشت زرین
سر تو، نوازش از دختر تو
حمایت از خواهر
تو ، مث قصه ی مادر تو
مث تو شدم دلبر من ، گذشته آب از سر من
سیه شده پیکر من
زیر سایه ی حنجر تو
در دام غول و
زنجیر آهنینم، بعد ار تو سالار نیزه نشینم
بسته پای طفلان
تو بود، خدای گریان تو بود
جهنم دشمن تو، سوز صوت قرآن تو بود
ای بهانه ی رفتن
من، دمی که شد بر تن من جسارت دشمن من
دست من به دامان
تو بود
راز حال آشفته ی
من ، حدیث ناگفته ی من
امانت خفته ی من ، رازقی نشکفته ی من
بگو که لیلای تو،
کو پری زیبای تو کو
سه ساله زهرای تو کو ، با دل به خون سفته ی من
می سوزم که
پریشان و شرمگینم
عشق من نفسم تو
سینم اسیره
عشق من بی تو
تنها دلم می گیره
عشق من چی می شه
زینبت بمیره
عشق من اومدم با قد
خمیده
عشق من ببین رنگ من پریده
عشق من نفس خواهرت
بریده، حسین
عشق من، من و کشتی
بایک نگاهت
عشق من می نشستم
چشم به راهت
عشق من به فدای زلف سیاهت حسین
عشق من خرابه ی شب چه غوغا بود
عشق من سر تو رو
دامن ما بود
عشق من سه ساله
رفیق نیمه راه بود حسین
نمی دانم چرا آسمان دلت بارانی است ولی
ابر چشمانت نمی بارد
تا کویر خشک گونه هایت را سیراب کند .
انگار یک دنیا حرف
پشت سر گلویت راکد مانده است . شاید می
خواهی کسی بیاید و
به جای تو فریاد بزند !کاش می توانستی
غمی را که در دل داری به من
بگویی !باور کن برای من خیلی سخت است که
اندوه چشمانت
را ببینم و نتوانم از دردهایت بکاهم .
شاید فکر می کنی آنقدر بزرگ
نشده ام که دردهای تو را حس کنم .
ولی حتی اگر نتوانم با سر انگشتان
کوچکم گره ای از غم تو باز کنم ،دلم
برای تو می زند و گوش هایم منتظر شنیدن صدای توست .
* بابا آن قدیمی ها شما هم کافی شاپ می رفتید ؟
** کافی شاپ؟.... کافی شاپ دیگه چیه ؟
* آنجا میرند چای یا قهوه می خورند ...
** ها! قهوه خونه ، آره یادش به خیر. معلومه
ما هم میرفتیم
قهوه خونه چایی می خوریم ، دیزی بود و قیلون
به نام خدا
می خوام یه داستان براتون تعریف کنم نمی
دونم واقعیه یا الکی ! ولی جالبه، یادتونه
تو کلاس دوم سوم راهنمایی بود که درباره ی یه آدمی خوندید
که یک دین جدید آورد و خودش را پیامبر
نامید می دونید اسمش چی بود ؟( سید محمد علی باب) . یادتون اومد ، آهان
همه اینارو گفتم که اول بدونید کیه بعد در
مورد زندگی خصوصیش یه چیزایی براتون بگم
سید محمد علی باب یه آخوند بود . تو اون
زمون تو اون شهر و دیار هیچ عالمی به رندی و دانایی اون پیدا
نمی شد .
محمد هوش بالایی داشت ! اونقدر در مسایل
دینی و خدا وآخرت و بهشت سرک کشید و به
قولی فضولی کرد تا همه چیز رو کشف کنه که اصلا مخش داغ کرد و دیوونه شد ولی مردمی
که اونقدر به او احترام می گذاشتند و اونو شخص بزرگی می دونستند که متوجه این
موضوع نشدند.
محمد فکر می کرد این قرآنی که ما داریم درست
نیست، در قرآن دست بردند و اونو تغییر دادند پس شروع کرد به نوشتن یه قرآن جدید بر
اساس عقاید و افکار خودش. اون با قلم نی روی پوست آهو قرآن را می نوشت. اون در طبقه ی بالای یه خونه
زندگی می کرد روی پشت بام یه طاقچه درست کرده بودکه غروبا می رفت اونجا و شروع به قرآن نوشتن می کرد.
قرآن نوشتن او 8 سال طول کشید. وقتی که قرآن
نوشتن او تموم شد یه شب رعد و برق زد و قرآن رو دو نیم کرد. محمد عصبانی شد ...
یهو دید که از پله های خونه یه مرد جوون
خوشگل داره میاد بالا . محمد گفت تو کی هستی؟ تو خونه ی من چیکار می کنی ؟ مرد
جوان گفت : اگر بگوییم که هستم قول می دهی باور کنی ؟ گفت به شرفم قسم که باور می
کنم . مرد گفت : من فرشته ای هستم از جانب خداوند آمده ام تا به تو وعده ی پیامبری
بدهم
محمد علی گفت : من من !!!!! من مگر که هستم
که بخوام پیغمبر بشم . تو دروغ می گویی.
مرد گفت: تو قسم خوردی و چه بخوای چه نخوای
این وعده ی الهی است.
اگر باور نداری این کارهایی را که بهت می
گویم را انجام بده .محمد .. گفت خب بنال ببینم چی می گی .
گفت اول باید بروی به خانواده ی حسن دیوونه
بگی که حسن زنده است . محمد علی گفت آخه من خودم شاهد بودم که 5 سال پیش تو چاه
افتاد و مرد. من کنارش بودم این حرف احمقانه
است.
مرد گفت: خود دانی . دومین کار این است، که
ساعت 11 صبح بروی مسجد و اذان بگویی و نماز بپا داری . می بینی که مردم بدون اینکه
چیزی بپرسند گروه گروه میان و پشت سرت وا می ایستن و ... اگر هم 200 رکعت بخوانی
اونا هم می خونن . محمد علی گفت :شما حالتون خوبه ؟
مرد گفت: 3ومین کار هم این است، که ساعت 12
شب میری بیابون و 5 تا دونه بادوم می بری بعد وسط بیابون می شینی دور خودت یه
دایره می کشی تا 40 شب اونجا می شینی . تو این 40 شب فقط می تونی این 5 تا دونه
بادوم رو بخوری بعد بر میگردی خونه و آن هنگام به دیدار پروردگارت نایل می شوی.
محمدعلی گفت : مزخرفه. مرتیکه ی دیوونه اینا
چیه می گی ؟
از خونه ی من برو بیرون.
مرد خندید و رفت. محمد چند روز فکر کرد پیش
خودش گفت بد نیست دل و بزنم به دریا.
اون رفت در خونه ی حسن و به مادر ش گفت ننه
ی حسن فردا حسن بر میگرده خونه ! زن گفت العیاذ بالله حال شما خوبه ؟ حسن که مرده
گفت : همین که گفتم خداحافظ
فردا صبح صدای مردم محل را شنید نا گهان حسن
و دید که اونجا وایستاده
افتاد رو زمین گفت الله اکبر واقعا زنده است
پس ساعت 11 رفت مسجد و اذان گفت . یعنی چه ؟
انگار همه ی مردم اومدن مسجد !!!وایستاد و
شروع کرد به نماز خوندن مردم هم وایسدادن 50 رکعت 60 رکعت70 رکعت !! همین جور نماز
می خوندن تا اینکه محمد علی خسته شد و باور کرد رفت 5تا دونه بادوم برداشت و رفت
دور خودش یه خط کسید و نشست .
39 شب تحمل کرد تا اینکه شن 40 رسید ساعت 12
شب بود که ییهو همه جا روشن شد و یه آدم کوچولوهایی رو دید که لخت بودن و تمام
بدنشون از مو پوشیده بود فقط یکیشون ریشاشو زده بود آخه اونوقتا مد بود !!!! آدم
کوچولوها دور دایره می چرخیدند و یه صدای عجیب غریبی از خودشون در می کردند محمد
خواست فرار کنه که آدم کوچولوها بهش حمله
می کردند اون صبر کرد تا صبح شد و آدم کوچولوها رفتند محمد هم برگشت خونه ناگهان
مرد جوان گفت : دیگه وقتشه اون ورو نگاه کن بهشته . محمدم نگاه کرد دید یه باغ پر
از گله همراه مرد شد و جلو رفت
غرق در زیبای بهشت خود شده بود ناگهان یه
لحظه به خودش اومد نگاهشو پایین کرد دید درست لب بومه یعنی اگه یه قدم بر می داشت
باید انا لله ....را براش می خوندیم ترسید .
همه چیز محو شد محمد علی دیگه دیوونه شد
مردم همه پیروان اون بودن و وقتی می خواستن اون و تیر باران بکنن ناگهان طناب دار بالا سرش که می خواستن بخاطر عمل
بدعت گذاریش اول دارش بزنن و بعد تیر بارونش کنن پاره می شه و محمد علی به یه گوشه
ای فرار می کنه اما دوباره میگیرنشو می کشنش . طرفداران او می گفتن که او احتمالا
پیامبر بوده که همچنین اتفاقی براش افتاده و خدا نمی خواسته اون کشته بشه و بیشتر
بهش معتقد شدن همین .
این بود قصه ی نیمه واقعی من .
پایان
گوش کن !! می شنوی ؟؟ می شنوی صدای بغضهای
شکسته ای را که در نبض باران پیچیده است ؟؟؟
**** قلب تو
شکننده ترین آفریده های خداست هوشیار باش که هنگام شکستن صدایش را تنها
خدا می شنود چشمهای تو جلوه های حضور
حق را نظاره گرند اگر عبرت بین باشی آنها را
به سو هر کس باز نکن فردا از آن توست
با امید بسوی آن گام بردار که لقد کرمنا بنی آدم
در شأن تو نازل شده است .
**** اشکهای تو را تنها خداوند خریدار بود اگر از خوف او گریسته
یا به جانب دامن لطفش
پناه برده باشی .
*** دل در گرو هر آنچه
رنگ خدایی ندارد مبند ابن ارزنده ترین اندوخته من بر توست
که به وقت رحیل کاروان می تواند چاره
سازی کند.
** آینده را نگهبانی کن نسل فردا به تو سپرده شده است طهارت
نفس و جان و جسم
را از یاد مبر که هر یک رتبه ای برای
دیگران است .
*حاجت آینه از حضرت
یکتا عشق است .
مسلمونای دنیا زیر شکنجه اند، گرفتارن
قدر این امنیت رو بدون
قدر این آزادی و بدون!
خدا می دونه عاشقای کشورهای اسلامی به ما
میگن
خوش به حالتون
به جوونا سلام برسونین
به ایرانی ها سلام برسونین !!
بگید، قدر این لحظه های معنوی رو بدونن
به خدا، خدا خیلی دوستون داره
وقتی دعا می کنید فاطمه(ص) آمین شو میگه
قدر خودتون و بدونید
بدونید!!
.شما پیش خدا خیلی آبرو دارید
قدر خودتون و بدونید
طلوع و
غروب آفتاب در یک مرتبه نیستند اما طلوع زیبا تر از غروب است . همیشه طالع باش .
فکر می کنی آدم و حوا طلوع خورشید را نظاره گر بوده اند یا غروب آن را ؟
از بین
درختها سرو ایستاده ترین و بید عا شق ترین است. کاج بوی برف می دهد
.گردوسایه ایثار را پهن کرده است و سیب
بوی بهشت را می دهد. لذت بوییدن شکوفه های بهار، جان آدمی را سرشار از نشاط می کند
.
خدایا تو
چه قدر ما را دوست داشته ای که جهان را برایمان معطر کرده ای .
عاشقا برای چی عشقتون و فراموش کردید
؟
ما شیعه ها غیرتمون کجا رفته ؟
حال ما گریه داره چون عشقمون از ما
ناراضیه
چرا دیگه کسی منتظر موعود نیست واسه
ظهورش دعا نمی کنه ؟؟؟؟؟
محبت چی شد ؟؟؟!!
دست از دعا بر ندارید شاید خدا اشاره کرد
شیعه باید کاری بکنه که مهدی تنها نمونه
تلخیه زهر انتظار به کام مهدی نمونه
جوانی چقدر خوب است جوان با باوری عمیق اعتقاد دارد که خدای
مهربان بزرگترین تکیه گاه حامی و مراقب اوست او همه آدم های خوب را دوست دارد و
زود باور می کند و هیچ شکی به گوشه یقین او تلنگری نمی زند پس تو ای جوان ،خودت را دریاب
تو ملکوتی ترین حالت انسانی را به همراه داری ملایکه بر جوارح تو
بوسه می زنند اگر در برابر معبود تمنا را رها کنی و دل در گرو دوستی او نهی.
حرفهای پایانی کلاس پر امتداد ، ثانیه های
آخر
می گویند وقت طلاست می
دانی ؟ آدم های طلایی وقت را زرین می کنند
و زمان چقدر زود می گذرد
اما این امر نسبی است .
گاهی زمان به کندی گذشته
است باور نداری ؟
سالهاست قصه ی زمستان به
بهار نرسیده است ، چون فصل ها گم شده اند.
آوای وجودم در آرزوی دیدن
یک دشت در میان کوهستان
و بوییدن گلهای بنفشه و نرگس و مریم است .
رها شدن در این دشت حس
قشنگی را در وجودم زنده می کند ، حس سبکبالی
، حس خوب ، جوانی !!!
حرفهامان از
اغاز این است
درد ما مردمان ،
باز این است
می هراسیم از پر
گشودن ....
گر چه آغاز
پرواز این است
باید از خاک تا
نور رفتن
بودن زندگی ساز
،این است
تا ببینند با
بیم و حیرت
نا امیدان که
اعجاز این است
ما که کرکس
نبودیم از اول...
زندگی مثل یک
باز این است
شاید هین بار ، بالی
گشایید
ما که گفتیم :
پرواز
این
است !
دوباره
همون دل گیجه های همیشگی مثل دلواپسی پشت پنجره ،
مثل دل شوره سر امتحان و مثل
دلگیریهای عاشقونه ...!
خلاصه
حسابی به هم ریختم .
روزگاری
دلی داشتم و از دستم افتاد وشکست و غلط نکنم
عاشق شدم
.
عاشق یاری
که ندیدم . دل بهش بستم .
مسخره
نکنید عشقه دیگه ! اتفاق می افته !
و این
اتفاق از همون اول اول قصه شروع شد و تا آخرآخر قصه هم ادامه داره .
هنوز
ندیدمش ،اما ندیده عاشقشم .
خیال ورت
نداره ! عشق من مثله خودش پاک و مقدسه .
و من به
انتظارش خواهم نشست و به جاده زل خواهم زد .
1. برترين ارجمندي و شرف ، كمال و ادب است .
2. خوي خوش از ميوه هاي بوستان خرد است .
3. خردمندترين شما آن كسي است كه فرمان خدا را بهتر مي برد .
4. برترين نعمت ها ، خرد است .
5. انديشه و رأي مرد به اندازه تجربه اوست .
6. خوش اخلاقي نيمي از دين است .
7. ريشه ي ناداني ، با مردم دشمني كردن است .
8. بردبار، آقاي دنيا و آخرت باشد .
9. ريشه ي تمام ناپاكي ها ، رشك بردن است .
10. جواب نامه ، مانند جواب سلام ، واجب است .
خوي خوش از ميوه هاي بوستان خرد است.
11. خشنودي پروردگار در خشنودي پدر است و رنجش خدا در آزردگي پدر .
12. نگهداري زبان و بخشش و احسان ، بالاترين صفات ستوده انساني است .
13. سفر کنيد تا تندرستي و روزي يابيد .
14. سخاوتمندِ نادان نزد خدا محبوب تر از دانشمندِ بخيل است .
15. برترين شرف ، آزار نكردن مردم و درباره آنان نيكي نمودن است .
16. نزديكترين نزديك ها ، نزديكي دلهاست .
17. فرمانبرداري پدر ، طاعت خداست و نافرماني او نافرماني خداست .
18. حرص ، حكمت را از دل هاي دانشمندان مي برد.
19. بركت زندگي در كردار نيك است .
20. ستم ، تاريكي روز قيامت است .
ز گل فروش ،لاله رخی ، لاله می خرید
می گفت بی تبسم گل خانه بی صفاست
گفتم صفای خانه کفایت نمی کند
باید صفای روح بیابی که کیمیاست
خوب است ای کسی که به مگر از زندگی
روی تو هو چو لاله صفا بخش و دلرباست
روح تو نیز چون رخ تو با صفا بود
تا بنگری که خانه ی تو خانه خداست
گریه ی پر
سوز و گداز شمع بر فراز عشاقی سر گشته ،
تصویری
است از مرگ زیبای پروانه .
مرگی زیبا
و جاودانه .
آن لحظه
که بال و پرش را به آتشی از عشق و جنون
می کشاند
تا تمام هستی اش را تقدیم محبوب
نماید♥♥♥.
مرا هرگز کورسویی از امید نیست . چشمی منتظر به راهم نیست تالحظه ای بر آوارگی ام بنگرد و بر غریبی و در به دری ام دلی بسوزاند .
برای رضای خدا لحظه ای دل ، از آشنایان ، از شمع افروزان محفلت برگیر و بر ورای خویش نیز بینداز. شاید در کوچه ای تاریک و غم آلود از روزگار آشنایی ، به غریبی بر خوری ........
به غریبی آواره و در به در ،با هزار سوز و گداز عاشقانه ....اگر به چهره ی ناآشنا و غم غربت نهفته در رخش خوب بنگری،شاید جرقه ای از روزگاران گذشته ،او را به نظرت آورد که در عین غربت
آشناترین است .
همان آشنای غریب ، همان غریب آشنا
(تقدیم به دوست عزیزم که بذل توجه و محبت
او مرا این چنین دگرگون نموده است )
شايد اشتباهه اما عاشقا دروغ ميگن
آدماي مهربون و با وفا دروغ ميگن
اونا که ميگن که تا هميشه ديوونتونن
بذار بي پرده بگم که به شما دروغ ميگن
اونا که مي آن به اين بهونه ها
که اومدن از توي شهر قشنگ قصه ها دروغ ميگن
اونا که فدات بشم تکيه کلامشون شده
به تموم آسمونا به خدا دروغ ميگن
اونا که با قسم و آيه بهت ميخوان بگن
تا قيامت نميشن ازت جدا دروغ ميگن
عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن .
عشق غذا خوردن یک گرسنه است و دوست داشتن «همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن» است .
عشق گاه جابجا می شود و گاه سرد می شود و گاه می سوزاند . اما دوست داشتن از جای خویش ، از کنار دوست خویش ، بر نمی خیزد ؛ سرد نمی شود که داغ نیست ؛ نمی سوزاند که سوزاننده نیست .
آری...که دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز، خود را تا سطح بلندترین قله عشق های بلند، پایین نخواهم آورد.
"استاد شریعتی"![]()
امروز مرضیه من با چشمانش آواز می خواند و صدای پر مرغان اساطیر و من از حول وجودش فقط او را می دیدم و بس .
اکنون♪♪ سخن گفتنش ♪♪ شده کابوس گوشهایم و من از عمق قلبم حتی جایی که خون جرات رفتن نمی کند احساسی روشن دارم . ای کاش می شد روزی رسد که دگر گرمی دستانش بشود با ارزش ترین سرمایه ی من و امید وجودش سخت بسوزاند تن نحیف نا امیدی ام ر و من اجساد بی حوصلگی و منگی را می سوزانم و خاکسترش را می دهم به باد تا دگر یادی از آن نیاورم و اکنون از دریچه ی ذهن نور حرفهایت تلالو می زند و فقط چند صندلی و یک میز با محیطی تاریک و یک پنجره درایی تمامی ذهنم است و من از پشت چهارمین و اولین صندلی هنگامی که ورودت را به سر میز شام اندیشه ام جشن گرفتم آخرین صندلی را که عشق است من خودم تجلس کردم ☻☺☺☻☻
راز دل را نتوان پیش کسی باز نمود
جز بر دوست که خود حاضر و پنهانش نیست .
پر میکشی و وای به حال پرنده ای
کز پشت میله ی قفسی عاشقت شده است .
ای شمع رقصان با نسیم ، آتش مزن پروانه را
با دوست هم رحمی ، چو با دشمن مدارا می کنی .
درمان اگر نداری باری به درد یاد آر
کز دوست هر چه آید آن یادگار باشد .








